درباره وبلاگ
 

همين صفحه

نامه به دخي

 
 


همسايه ها
 

Ghorbatestan sooski Zeitoon سایه

زن ناقص العقل است!!

ساسان در سوئد

حسين درخشان

سرزمين آفتاب

خورشيد خانم

پینکفلویدیش

من یک زنم

ثبت احوال

چای تلخ

بهروزیان

پرومته

آبنوس

فروغ

زنانه

منا

کیمیا

گیتی

منتقد

ويولت

سحرکلام

سایت زنان

استکهلمین

بانوي نامه ها

آسمان هفتم

رختکن خاطرات

پنجره ای رو به دیوار



بايگاني


Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

 

 

Wednesday, July 14, 2004

 

salam , khili vaghte ke az iran bargashtam, 2-3 mahi mishe amma aslan vaghte weblog nevisi ro nadashtam, fonte farsi ham nadram dobare, bezoodi minvisam,
khili harfa vase goftan daram khili bayad jamo joor konam be farsi ba onyeki camputere khodam benvisam bad ba in ke internet behesh vasle post konam,

bezoodi miyam ba khabar haye taze, mersi az doostaye golam ke behem in modat sar zadan.

bus bye

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:56 AM نوشته


Friday, March 26, 2004

 

میخوام برم ایران بزودی زودهم خوشحالم هم ناراحت هم دلم میخواد برم هم دلم نمیخواد یه حس عجیبی که نمیتونم بگم چیه!
.یه سفر دیگه هم قبل از ایران در پیش دارم همین دور و برا. بار بندیل بستن موقع سفر خوبه اما بعدش که میای میخوای اونها رو جمع کنی عذابه

.خونه مو میخوام عوض کنم وقتی از ایران برگردم اسباب کشی دارم دوباره. از هرچی اسباب کشی متنفرم اما ایندفعه شوق بیشتری دارم ولی بازم تنهایی سخته یه ماشین میخوام کرایه کنم که اسبابهامو از این شهر به اون شهر ببرم قد یه بلیط سفر به ایران پولش میشه .قیمت خون پدرشون پول میگیرن .
اون یکی امتحانمو قبول شدم این درسی که میخوندم بدیش این بود دو تا درس 10 واحدی بود که هر کدوم 5 واحد باید هر دوشو قبول شی تا نمره اش رد شه حالا من یکیشو قبول شدم یکیشو نه البته خوبیش اینه همه پروژه هامو قبول شدم حالا از وقتی نتیجه اون یکی رو که قبول شدم گرفتم انگیزه بیشتری دارم که بخونم و ردش کنم بره! میدونین چی دلم میخواد دلم میواد یه کار درست حسابی پیدا کنم دیگه درس نخونم خسته شدم از درس خوندن.

توی این یه هفته بعد اولین تماسم با با ایران دیگه نتونستم زنگ بزنم شمال همیشه همینه اون موقع ها که خودم هم ایران بودم عید ها هر سال میرفتییم شمال باورتون نمیشه از این موبایل به اون موبایل که هردو دم دستمون بود و انتن هم داشت خط راه نمیداد میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست!!! آخه اینهم شد وضع! حالا چه برسه که از راه دور هم بخوای شماره رو بگیر
همه اش این مدت دلم هوای ایران رو داشت عید های ایران شمال دریا کنار خزر شهر رو دوست دارم خیلی خوش میگذره . عید از توی خونه موندن و دید و بازدید رفتن بدم میاد .

برم بشینم درسمو بخونم بجای وراجی کردن سه هفته دیگه امتحان دارم باید قبول شم باید هیچ راهی برای قبول نشدن وجود نداره هیچ بهانه ای هم نیست ! من رفتم که رفتم!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 11:20 AM نوشته


Monday, March 22, 2004

 

عید همگی مبارک امیدوارم سالی پربار تر از سال پیش داشته باشین.

جونم براتون بگه اینکه میگن سال نو از بهارش پیداست اینه
اول اینکه اینجا تحویل سال ساعت 7و 48 دقیقه بود حدودا. تقویمی که من داشتم نوشته بود تحویل سال هفت و 59 دقیقه خب منهم خواب موندم تازه قرار بود زنگ بزنم یه نفردیگه رو هم بیدار کنم! حالا بگذریم که اون زنگ زد بیدارم کرد منم بدو بدو رفتم دستشویی تحویل سال هم همون موقع شد این از لحظه تحویل سال همیشه تا جایی که یادمه اگه 4 صبح هم تحویل سال می بود بابابم بیدارمون میکرد و اون لحظه همه دور هم بودیم ولی امسال اینجوری شد.
حالا اینش اشکالی نداره بعدش هرکاری کردم نتونستم با ایران تماس بگیرم خودمو کشتم نشد که نشد اومدم توی نت که به چت روم هاله عزیز برم که اون هم به خاطر هوای بد و طوفان اینترنتم قطع شد! دوباره هم که وصل شد بعد یکی دو ساعت که دیگه برنامه شون تموم شده بود!
ایران هم که نتونسته بودم تماس بگیرم به اصرار بعضی ها رفتیم بیرون حالا من میگم نمیام میخوام خونه باشم شاید مامانم اینها زنگ بزنن میگن اه خودتو لوس نکن حالا شب زنگ میزنی نشون به اون نشون که مامان اینها زنگ میزنن پیغام میگذارن که نیستی اونها هم رفتن شمال ! خلاصه تا فرداش یعنی یکشنبه که من تونستم تماس بگیرم حال گرفته و خراب و دمقی داشتم بغضی داشتم بیا و ببین.
بعد زنگ زدن به مامان اینها هم خونه مامان بزرگم زنگ زدم بمیرم براش که حالش بده صداش در نمی اومد با بابابزرگم هم صحبت کردم خلاصه بگم تا امروز من از سال جدید خوشم نیومده همش بد بود. دلم واسه مامان بزرگم کباب شد بعد تلفن هم نشستم یه فصل واسه اون گریه کردم . خیلی دلم براش سوخت مریض و بی حال بود صداش در نمی اومد مامان بزرگ من یکی از بهترین دلسوزترین مهربان ترین آدم های روی زمین اینو جدی میگم اما الان چند سالی که کلیه هاش از کار افتاده و دیالیز میشه هر وقت هم از دیالیز میاد اصلا نیرو و انرزی نداره .
بگذریم باز اشکم در میاد حوصله ندارم .
الان هم برم دانشگاه نتیجه امتحانم اومده این همه درس خوندم خودمو کشتم قبول نشدم! میخوام برم ورقه مو ببینم چه غلطی کردم که نمره نیاوردم واقعا فکر میکردمم قبول میشم مثلا خوب داده بودم امتحانمو.

بدبیاری پشت سر هم باز میگین چرا غر میزنی غر نزنم چیکار کنم؟
امیدوارم برای شماها سال خوبی باشه و به همه آرزو هاتون برسین.

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:33 AM نوشته


Friday, March 12, 2004

 

اونقدر این مدت مشغول درسهام بودم سرم دیگه سوت کشید از هرچی درسه دیگه حالم بهم میخوره زگهواره تا گور دانش بجوی شده. اون موقع ایران درسم تموم شد آخرهای ترم آخر دیگه باورم نمیشد واقعا دیگه درسم توموم شده و خوشحال بودم خبر نداشتم که باز بعد چند سال دیگه روز از نو روزی از نو! یکی نیست بگه مرض داری؟ خب لابد دارم دیگه ! هرچند که همیشه بهترین خاطراتم مال دوران دانشجویی ام البته در ایران بوده و گهگاهی دلم تنگ میشد ولی دیگه از وقتی اومدم اینجا از همون هفته اول که پامو گذاشتم سوئد رفتم کلاس زبان همچنان دارم درس میخونم تا به الان . آسایش بی آسایش مگه میذارن آدم آب خوش از گلوش پائین بره درس نخونی یه جور مکافات داری بخونی هم یه جور!
حالا دیگه اگه این امتحانهایی که دادم و قبول شم گوش شیطون کر فقط تزم میمونه که از این به بعد باید برم بگردم دنبال یه موضوع که هم جالب باشه و هم اینکه بعدا برای کار مناسب (البته اگه کاری باشه) دنبال یه نفر هم باید بگردم که باهم بنویسیم اینجا میشه که آدم تزشو دو نفری بنویسه و از این لحاظ خوبه بنظر من!
(وای ولی اصلا حوصله ندارم میخوام یه خورده نفس بکشم دلم مسافرت میخواد به جز ایران (ایران رو ماه دیگه 3 هفته ای میرم


هوا هم همچنان سرد این سرمای طولانی سوئد هم آدم و کلافه میکنه مخصوصا یکی مثل من که اخلاقش به هوا بستگی داره اینو جدی میگم حتی توی طالع منم نوشته که متولدین تیرماه با هوای آفتابی شاد و بذله گو و هوای بارونی و بد اخلاق میشن . این یکی واقعا در مورد من صدق میکنه دیگه ببینین چقدر بد اخلاق میشم زمستونها اوه اوه طرفم نیاین که پاچه میگیرم!
حالا امسال زمستون خوب بودم البته اگه دوست نازنینم نبود دلگرمی ها و دیدارهای اون نبود معلوم نبود چه بلایی سر خودم می آوردم همه تغییر روحیه ام رو مدیون اون هستم که از صمیم قلبم دوستش دارم و براش آرزوی خوشبختی میکنم .
. رفتم ارواح عمه ام سبزه بریزم واسه عید گندمها نگفتن واخ به سرم اصلا حتی جوونه هم نزدند همه اش ترشید بوی گند گرفت ریختم دور!
این هم از سبزه عیدم البته مهم نیست زیاد ولی خوب بازم!
هفته دیگه چهارشنبه سوری میرم استکهلم چهارشنبه سوری های استکهلم خیلی خوبه و خوش میگذره شماها چیکار میکنین؟ یادش بخیر خونه مامانم اینها هم چهارشنبه سوری هاش معرکه است خونه مامان اینها ته یه کوچه بن بست که دید هم به توی خیابون نداره همیشه دم درخونمون چند تا آتیش گنده درست میکردیم دیگه از هفت هشت شب شروع میشد هر سال هم یکی از همسایه ها آش میپختن بساط آش واسه خانومها و رقص وآواز واسه حوونها و می هم واسه آقایون خلاصه حالی میکردیم هنوزم هم همینه و این برنامه چندین ساله که ادامه داره و از وسطهای کوچه هم چند تا ماشین میذاشتیم بطور افقی که پسر جوونهای محل های دیگه نتونن بیان با ماشین ویراژ بدن و باعث شه کمیته توجه اش جلب شه. خلاصه که خوش میگذشت با امسال 4 ساله که من دیگه ایران نیستم .
خب دیگه برم به کارام برسم نهار خورش قیمه بادمجون درست کردم بفرمائین ناهار د ر خدمت باشم!
شما میفهمین این چی میگه؟ منکه نمیفهم اما فکر می کنم عاشق باشه حیوونی!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 1:10 PM نوشته


Monday, January 26, 2004

 

توی این عکس چی میبینین؟ اگه گفتین؟



ای منحرف ها اگه خوب دقت کنین 9 تا دلفین خوشگل میبینین خوب نگاه کنین!


اینهم از افکار قشنگ کودکانه!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:35 AM نوشته


Wednesday, January 14, 2004

 

سلام
اول هرچند که دیر شده به خاطر زلزله بم واقعا نمیدونم چی بگم تنها کاری که از دستم بر اومده کمک نقدی بوده که همون روزهای اول به اندازه ای که وسعم رسید کردم. خبرهاش رو هم از طریق رادیو و تلویزیون دنبال می کردم .. یه آقای دندانپزشک ایرانی هم که همراه خانم و دو تا بچه هاش از سوئد برای تعطیلات کریسمس میره ایران اونهم توی زلزه هم خودش و هم زن و بچه اش زیر آوار میمونن و میمیرن ببینین چه اجلی داشتن اینها. البته میتونین خبر دقیق ترش رو توی سایت استکهلمین بخونین.
و یه خبر دیگه هم جالب بود و هم حیرت آور اینکه یه آقایی ایرانی در استکهلم در اثر برخورد با یه خانم سومالیایی چشم خودش رو از دست داداین خبر رو هم در استکهلمین بخونین .
دوم اینکه مدت زیادی ننوشتم راستش نبودم سفر بودم تازه برگشتم جای دوری نبودم همین دور و برا اما خب هم خوب وهم بد .بدیش این بود که این زلزله حالمون رو گرفت و هم اینکه کتاب هامو برده بودم که مثلا درس بخونم اما دریغ از اینکه من لای این کتابها وا کرده باشم نه میتونستم درس بخونم و نه آروم و قرار که امتحان دارم لای کتابهام رو هم وا نکردم .
عوضش این چند روزی که برگشتم از صبح تا غروب مشغول درس بودم و دیگه کله ام سوت میکشه فردا هم با اجازتون امتحان دارم دعا کنین که قبول شم . اگه نشم واویلاست.

سوم اینکه من موندم توی این هوای سرد حالا بگذریم که مد هست و این حرفها چه جوری این دخترهای نوجوان و جوان این کمر و شکمشون رو میندازن بیرون والله من همینجوری نگاه میکنم یخ میزنم چه برسه که بخوام جای اونها باشم . حالا این نوجون ها رو میفهمم بکش و خوشگلم کن اما این خانمهای حامله رو نمیفهمم بخدا خانمه شکم حامله شو که بزرگ هم شده دیگه باید پا به ماه باشه می اندازه بیرون . دهن من وا میمونه تو رو خدا پس چی میگن توی ایران شکم و کمرشو باید زن حامله بپوشونه سینه پهلو میکنه تازه توی های گرم ایران با مانتو و روسری . والله من که نفهمیدم بالاخره جریان چیه. خود من هروقت بخوام بیرون برم از جوراب شلواری پشمی تا بادی و چکمه گرفته تا لباس رو پالتوی گرم و دستکش و کلاه شالگردن باز هم یخ میکنم فقط چشمهام معلوم میشه اما بازم می لرزم. یا من مریضم یا اینها مریضن یکی به من بگه .

چهارم اینکه اگه یادتون باشه عروسی که آلمان چند ماه پیش رفته بودم عروس خانم حامله بودند به سلامتی فارغ شدند البته الان حدودا دو ماه میشه امروز هم آقا دوماد واسم عکسها رو فرستاده بود و اینکه اون بادکنک هایی که هوا کرده بودیم و کارتهایی که به دم بادکنکها آویزون بود مال دختر دائیم د به دست عروس داماد رسیده و اونها هم عروس داماد رو به سوئد دعوت کردند خلاصه که یه سفر تشریف میارن اینجا .

پنجم هم دیگه فعلا همه چی امن و امان این امتحان لعنتی ام رو هم بدم خیالم راحت میشه اما از دوشنبه ترم جدید شروع میشه دوباره روز از نو روزی از نو. پروژه ها و تکالیف شروع شد.

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 8:08 PM نوشته


Monday, December 22, 2003

 

خب اینهم از شب یلدا. من که هیچی نفهمیدم فقط دیروز صبح که مامانم از ایران زنگ زد بهم گفت طبق معمول همه دور هم خونه مامان اینها جمعن و جای منهم خالی. یادش بخیر پارسال این موقع ایران بودم و چقدر هم شب یلدا خندیدیم و خوش گذشت. امسال اما شب یلدای در کارنبود و تنهایی دلم هم گرفته بود از اون شبهایی بود که با یه تلنگر اشکم در میومد نمیدونم چرا گاهی اوقات اینجوری میشم منتظر بهانه هستم که اشکم در بیاد و زار بزنم دیشب هم از اون شبها بود.
دوران مدرسه در ایران دبیرستان و راهنمایی همیشه ما شب یلدا امتحان داشتیم همیشه امتحانهای ثلث اولمون یه امتحان رو میذاشتن درست فردای شب یلدا بدجنس ها محض رضای خدا یه سال هم نشد که ما امتحان نداشته باشیم حالا مثلا اگه امتحان ریاضی نمیدونم انگلیسی چیزی بود خوب بود اما همیشه یا امتحان تاریخ داشتیم که من بدم میومد چون همش اسم و حفظ کردنی بود یا دینی داشتیم باید مینشستیم میخوندیم و حفظ میکردیم!
ولی وقتی فکرشو میکنم الان خیلی خوب شده از وقتی که مدارس ترمی شده اون زمان ما سه ثلث امتحان میدادیم قبل عید هم همیشه امتحان هاش عذاب آور بود که میشد امتحان ثلث دوم. ولی الان بچه ها راحت ترن به نظر من البته!

. اینجا سوئدی ها شب یلدایی ندارند عوضش بلندترین روز سال رو که وسط تابستونه جشن میگیرن و تعطیل رسمیه. از جشن اونها هم فقط از تعطیلات رسمیش ما لذت میبریم و میشینیم خونه یا مسافرتی جایی.
خلاصه که هرچی سه ماه تابستون سوئد بهشته و خوبه و خوش میگذره امان از زمستونهای طولانی و تاریک و سرد و دلگیرش! نگین که دلم خونه. همچین دیشب هم حالم گرفته و خراب بود دیگه بدتر.
خب امیدوارم که شب یلدا به همه تون خوش گذشته باشه و همیشه شاد باشین.

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 11:44 AM نوشته


Wednesday, December 17, 2003

 

متن زیر رو یکی از دوستام واسم میل زده شما هم تست کنین ببنین چقدر اهل ریسک هستین . جالبه!
چقدر اهل ريسك هستيد

آيا شما جزو آن دسته از افرادي هستيد كه محتاطانه، قبل از شروع هر كاري، جوانب امر را كاملاً سنجيده و اوضاع را بررسي مي كنيد و يا اينكه برعكس، فرد ماجراجويي هستيد كه از رويارويي با حوادث مختلف، با آغوش باز استقبال مي كنيد؟ شايد هم شما جزو اشخاصي باشيد كه در زندگي خود، از ريسك كردن و اندكي ماجراهاي هيجان انگيز بدتان نيايد؟
در هر صورت، با انجام اين تست خواهيد فهميد كه شما تا چه حد در زندگي خود اهل ريسك هستيد!

سئوالات بخش اول

1ـ در خانه يكي از دوستان، شخص بيگانه اي چشم از شما برنمي دارد، شما چه مي كنيد؟

الف: با خود فكر مي كنيد كه چه خوب مي شد اگر با او طرح آشنايي مي ريختيد.
ب: از ميزبان خود راجع به او تحقيق مي كنيد.
ج: با لبخندي دوستانه، سر صحبت را با او باز مي كنيد.

2ـ به طور كاملاً ناگهاني به پول بسيار زيادي دست مي يابيد. چه مي كنيد؟

الف: هرچه را كه تا به حال آرزوي داشتن آن را داشتيد، مي خريد و سپس به يك مسافرت تفريحي بسيار پرهزينه مي رويد.
ب: تمام پول ها را دست نخورده براي روز مبادا به بانك مي سپاريد.
ج: مقداري از پول ها را به بانك مي سپاريد و از سود آن استفاده مي كنيد.

3ـ مي خواهيد براي يكي از دوستان خود، پيراهني به عنوان هديه تهيه كنيد، ولي متاسفانه سايز دقيق او را نمي دانيد، چه خواهيد كرد؟

الف: يك پيراهن ارزان مي خريد كه اگر اندازه او نشد، اشكالي نداشته باشد
ب: از دادن هديه منصرف مي شويد.
ج: دل به دريا مي زنيد و پيراهن مورد علاقه او را خريداري مي كنيد.

4ـ به نظر شما مشخصات يك همسر نمونه چيست؟

الف: با اراده، قوي، مطمئن از خود، محكم و استوار.
ب: زيبا و جذاب.
ج: احساساتي، رمانتيك، داراي روحيه اي لطيف.

5ـ كدام يك از ورزشهاي زيرا را بيشتر ترجيح مي دهيد؟

الف: تنيس.
ب: نرمش صبحگاهي.
ج: اسكي.

6ـ موضوع جالبي را براي نوشتن يك كتاب درسر مي پرورانيد. هنگام عمل، چه زماني است؟

الف: در طول روز، كارهاي روزمره خود را انجام داده و هنگام شب، در اولين فرصت، نوشتن كتاب را آغاز مي كنيد.
ب: موضوع كتاب را خوب به خاطر مي سپاريد تا شايد روزي آن را روي كاغذ بياوريد.
ج: همه كارهاي خود را كنار گذاشته و مشغول نوشتن كتاب مي شويد.

7ـ كدام يك از راههاي زير را براي يافتن يك دوست خوب ترجيح مي دهيد؟

الف: در ميهماني ها وگردهمايي ها به دنبال يك دوست خوب مي گرديد.
ب: در روزنامه ها آگهي مي دهيد.
ج: از ديگر دوستان خود كمك مي گيريد.


8ـ شما به منزل يكي از دوستان خود دعوت شده ايد و تصميم مي گيريد كفش تازه خود رابپوشيد، متأسفانه باران تندي در حال بارش است. چه خواهيد كرد؟

الف: يك كفش ديگر مي پوشيد و كفش تازه خود را با خود مي بريد تا در منزل دوستتان، آنها را به پاكنيد.
ب: از پوشيدن كفشها خودداري مي كنيد و با يك كفش زمخت و زشت به ميهماني مي رويد.
ج: كفشهاي نو را مي پوشيد و مي گوييد: اشكالي ندارد، كفشها بالاخره خشك خواهند شد!

سئوالات بخش دوم

1ـ اطرافيانتان آيا دايماً از طرز رانندگي شما شكايت دارند؟
بلي خير
2ـ آيا شما فقط در مسابقاتي شركت مي كنيد كه به پيروزي خود كاملاً اطمينان داشته باشيد؟
بلي خير
3ـ آيا همواره در حين تمرينات ورزشي دچار سانحه مي شويد؟
بلي خير
4ـ آيا هر غذاي تازه اي را حداقل يك بار امتحان مي كنيد، حتي اگر ظاهر جالبي نداشته باشد؟
بلي خير
5ـ آيا يكي از آرزوهاي شما سفر پرماجرايي به يكي از كشورهاي خارجي است؟
بلي خير

امتيازات بخش اول:

سئوالات: 1 2 3 4 5 6 7 8
الف: 3 7 5 7 3 5 7 5
ب: 7 3 3 5 5 3 5 3
ج: 5 5 7 3 7 7 3 7

امتيازات بخش دوم:

براي هرجواب بلي 3 امتياز در نظر بگيريد. سپس، با امتيازات قسمت اول جمع بزنيد.

تا 39 امتياز
متأسفانه شما بيش از اندازه، فردي محتاط و يا شايد خجالتي هستيد. به همين علت است كه اكثر اوقات، موقعيتهاي خوب زندگي را از دست مي دهيد. زندگي، آكنده از امكانات و فرصتهاي خوب و متنوع است و شما پروبال خود را براي پرواز كاملاً بسته ايد. با اين بيم و هراس از زندگي و كم رويي كه شخصاً خودتان در نهاد خويش به وجود آورده ايد، ديرتر به نتيجه مطلوب و دلخواه خود مي رسيد و متأسفانه همه چيز براي شما فقط در حد يك رؤياي شيرين باقي خواهد ماند. شما قبل از گام نهادن به هر راهي، خواهان اين هستيد كه از انتهاي راه، اطمينان كافي حاصل نماييد. اين را بدانيد كه حتي ميانه راه نيز براي همه ما گنگ و ناپيداست، چه رسد به انتهاي راه! در اصل، اين خودما هستيم كه مانع پيشرفت و يا موجب پيشرفت خود مي شويم. خودمان را باور كنيم و بدانيم كه هيچ كس كامل نيست. بهتر است كه از شعار دادن، دست برداريد و وارد عمل شويد. با ايمان به خداوند متعال، با مشكلات زندگي روبه رو شده و منطقي آنها را حل نماييد. نسبت به رويدادهاي زندگي هوشيار بوده و به طور سنجيده، براي رسيدن به اهداف خود گام برداريد. از هركجا كه مي توانيد شروع كنيد امروز هم براي شروع، روز خوبي است. بدانيد كه هر پله، آغاز پله ديگري براي رسيدن به اوج است.

از 40 الي 55 امتياز
واقعاً بايد به شما تبريك گفت! شما عقل و اراده خود را در يك ترازو قرار داده ايد و فقط در زماني دست به ريسك مي زنيد كه واقعاً ارزش آن را داشته باشد و اكثر اوقات هم از كارهاي خود سربلند بيرون مي آييد. قبل از شروع هركار جديد، جوانب آن را سنجيده و سپس با اراده قوي و باتوكل به ياري خداوند به پيش مي رويد. هنگامي كه آستينهاي خود را بالا مي زنيد، ديگر هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند شما را از حركت بازدارد و با عقل و درايت عمل مي كنيد. شما به اين گفته عقيده داريد كه زندگي، خود يك ريسك بزرگ است. زندگي يك بازي خطرناك، ولي شيرين است، با پيروزي ها و شكستها. از شكستها عبرت مي گيريد و با پيروزيها مغرور نمي شويد. شما هرگز اجازه نمي دهيد تا ترس و خجالت، مانع از رسيدن به اهدافتان شود، چرا كه از عقل سليم و ايمان به خدا و نيروي سرزنده زندگي برخوردار هستيد.

بيش از 56 امتياز
هيچ چيز بيشتر از اين شما رابه وجد نمي آورد، مگر ريسك كردن در زندگي! همان گونه كه كودكان از بازي كردن لذت مي برند، شما نيز عاشق ماجراجويي و هيجان هستيد! دايماً به فكر انجام كارهايي هستيد كه تا به حال كسي جرأت اجراي آن را نداشته است. شما ريسك مي كنيد، نه به خاطر رسيدن به اهداف خود، بلكه فقط هيجان شما را ارضاء مي كند!
از افراد مرموز و اسرارآميز خوشتان مي آيد و در هركاري، خود را دخالت مي دهيد. البته اميد آن است كه پس از هر شكست، كمي تأمل كنيد و براي آينده خود نتيجه گيري مطلوب داشته باشيد. گاهي بهتر است قبل از انجام هركار، جوانب آن را عاقلانه بسنجيد و ماجراجويي بيش از حد را كنار بگذاريد. زندگي توأم با خطر، در رگ و خون شما جاري است و در غير اين صورت، شما خود را درون قفسي تنگ محبوس مي دانيد! توصيه ما به شما اين است كه نسنجيده عمل كردن، نه تنها شما را به اهداف مورد نظر نمي رساند، بلكه موجب عواقب بد نيز خواهد شد. زندگي، خود ريسك بزرگي است، لطفاً با هيجان، اين ريسك را زياد نكنيد.

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 12:33 PM نوشته


Monday, December 08, 2003

 

جاده

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟!!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 8:19 PM نوشته


Wednesday, December 03, 2003

 

• خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.
• براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.
• عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشي.
• تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.
• سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.
• عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.
• گمشده واقعي تو ابتدا عاشق سيرت توست بعد عاشق صورت تو. بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.
• بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي.
• نمي توان کسي را به زور عاشق کرد. فقط مي توان عاشق بود و مهربان و اجازه داد تا عشق در معشوق رشد کند. اگر هم معشوق نصيب عاشق نشد لااقل عشق او نصيب عاشق گشته است.
• کسی به کسی شک نمیکنه مگر اینکه خودش یه جای کارش بلنگه
• اگر مبنای ادم شناسی کسی این بود که هیچ کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه خلافش ثابت بشه بدون که اون ادم نمیشه روش حساب احساسی باز کنی
• اگر کسی قدرت کمک کردن به بقیه رو داشته باشه ولی کمک نکنه یه روز اگه شما دست یاری به طرفش دراز کنی دست رد به سینت میزنه
• اگه میخوای رازت همیشه راز بمونه حتی برای خودتم تعریفش نکن

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 4:03 PM نوشته


Sunday, November 23, 2003

 

آخی نمیدونین چه بار سنگینی از روی دوش من برداشته شده. احساس سبکی میکنم. یه چیزی رو که سه سال توی خودم نگه داشته بودم ریختم بیرون نفس راحتی میکشم . حالا دیگه با خیال راحت در موردش میتونم حرف بزنم. اونقدر ها هم که فکر میکردم وحشتناک نبود گفتنش خوشبختانه خوشبختانه خوب باهاش برخورد کردند و از پسش بر اومدند. حالا دیگه وقتی با مامانم و بابام صحبت میکنم احساس خوبی دارم مدت ها بود عذاب وجدان منو داشت میکشت از طرفی دلم نمی اومد با گفتنش ناراحتشون کنم از طرف دیگه هم نگفتنش یه هزار جور درد و وجدان درد واسه خودم داشت احساس بدی بهم دست میداد وقتی بهش فکر میکردم.
خدایا شکرت.
راحت شدم اونقدر احساس سبکی میکنم که حد نداره. خیلی خوب شد مرسی مامان بابای خوبم که اینقدر خوبین و فهمیده. دوستتون دارم مهم تر از همه برادرم و خانومش و خواهرم خیلی بهم کمک کردند دستشون درد نکنه کار منو راحت کردند و پشتیبان و حامی من بودند.
خدایا ممنون به خاطر این خانواده خوبی که بهم دادی!
وای که چقدر حالم خوبه

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 1:29 PM نوشته


Friday, November 21, 2003

 



EASY & DIFFICULT

Easy is to get a place in someone's address book.

Difficult is to get a place in someone's heart.

Easy is to judge the mistakes of others

Difficult is to recognize our own mistakes

Easy is to talk without thinking

Difficult is to refrain the tongue

Easy is to hurt someone who loves us

Difficult is to heal the wound

Easy is to forgive others

Difficult is to ask for forgiveness

Easy is to set rules

Difficult is to follow them

Easy is to dream every night

Difficult is to fight for a dream

Easy is to admire a full moon

Difficult to see the other side

Easy is to stumble with a stone

Difficult is to get up

Easy is to enjoy life every day

Difficult to give its real value

Easy is to pray every night

Difficult is to find God in small things

Easy is to promise something to someone

Difficult is to fulfill that promise

Easy is to say we love

Difficult is to show it every day

Easy is to criticize others

Difficult is to improve oneself

Easy is to make mistakes

Difficult is to learn from them

Easy is to weep for a lost love

Difficult is to take care of it so as not to lose it

Easy is to think about improving

Difficult is to stop thinking and put it into action

Easy is to think bad of others

Difficult is to give them the benefit of the doubt

Easy is to receive

Difficult is to give

Easy to read this

Difficult to follow

Easy is to keep friendship with words

Difficult is to keep it with meaning

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:31 PM نوشته


Wednesday, November 19, 2003

 

یک حس خیلی بدی دارم فکر میکنم سرم خیلی کلاه رفته نمیدونم تا بحال همچین حسی بهتون دست داده.
خیلی سخته خیلی که ببینی کسی که عزیز ترین کست بوده یه زمانی همه چیز و همه کست بوده کسیکه بهش اعتماد کردی تمام زندگی تو گذاشتی اومدی پیشش کسیکه دوستش داشتی فقط و فقط بخاطر خودش ببینی چه کلاهی سرت گذاشته میخوام منفجر بشم از عصبانیت نمیدونین چه بغضی دارم باید یه روزی بنویسم همه اون چیزی که بر من گذشته اگه بخوام بنویسم که یه کتاب میشه اما بالاخره این جرات و پیدا خواهم کرد و خواهم نوشت بدون ترس از اینکه چه میخواد بشه و چه نشه تا نگم و ننویسم تا همه ندونن آروم نمیشم این بغضی که دارم به این سادگی ها تمومی نداره. ای کاش یه خورده از این سادگی و خوش قلبی من یه کم بد جنسی توش قاطی بود حیف که نمیشه دست خودم نیست همه رو مثل خودم میبینم. امیدوارم که هر کی هرکار بدی کرده به سزای کاراش برسه! فعلا برم که بیشتر از این نمیتونم ادامه بدم.می بخشید!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 6:16 PM نوشته


Thursday, November 06, 2003

 

چند روز پیش دفتر خاطرات قدیمی ام رو میخوندم که در مورد مریضی ام نوشته بود یادم رفته بود که چه دردهایی داشتم و چه حماقتی کرده بودم .

15سالم بود
زندایی ام از آمریکا اومده بود و طبق معمول رفته بود بالای منبر که اگه میخواهین باسنتون کوچیک بشه بزنین به دیوار البته اون بیچاره گفته بود آروم بزنین من بی عقل یه روز که هیچ کی خونه نبود چندین بار کوبیدم( دقت کنین کوبیدم به دیوار این باسن مبارک را) بعد چند روز احساس کردم باسنم درد میکنه بد جوری به روی خودم نیاوردم تااینکه اونقدر این درد زیاد شد زد به پام بطوریکه دیکه کجکی راه میرفتم اونجا بود که مامانم گفت دخی چی شده و ناله کنان گفتم جریان رو که پام درد میکنه تازه هنوز نمیدونستم این درد ناشی از همون فشار هایی که به باسنم وارد کرده بودم رفتیم دکتر هرچی از دکتر اعصاب بگیر تا ارتوپد و غیره همه تشخیصشون این بود که دیسک کمر!
با تعجب می پرسیدند که مگه چیکار کردی توی این سن بخواهی دیسک کمر بگیری که اونجا بود زدم زیر گریه و جریان رو تعریف کردم تنها کاری کرده بودم همین بود.
بله به همین سادگی به دکترهای شهرستان قناعت نکردیم رفتیم تهران هرچی دکتربود همه همون تشخیص رو دادند وبرای درمان هم گفتند اول استراحت مطلق اگه خوب نشد عمل! برگشتیم به شهر خودمون دو ماهی استراحت مطلق کردم خوشبختانه تابستون بود و درسی نداشتم اما خوب نشدم که نشدم بدتر هم شدم فکر کنین دختر 15 ساله مجبور باشه استراحت مطلق بکنه به خاطر حماقت فقط باز دلم نمی سوخت اکه چاق بودم اصلا چاق هم نبودم.
بعد دو ماه استراحت مطلق دردهای من خوب نشد نمیدونم خدا سر هیچکدومتون نیاره حتما گهگاهی درد کمر داشتین میدونین چیه اما اونهایی که تا بحال کمر درد نگرفتن بگم که اصلا هیچکاری نمیتونی بکنی کاملا فلج میشی نشسته واستاده خوابیده در هر حالتی من درد داشتم دردهام اونقدر شدید بود که پای چپم بی حس شده بود و انگشتهای پام حس نداشت. خلاصه بعد دو ماه استراحت مطلق برگشتیم تهران پیش همون دکترها گفتند که باید عمل بشی هرچه زودتر بهتر ! گریه بود که می کردم و آه و ناله که من نمیخوام عمل بشم می ترسیدم چه جورم. مامان و بابا از یه طرف ناراحت خود منهم که دیگه توی دلم غوغایی بود. ولی دیگه راضی شده بودم به عمل چاره ای دیگه نداشتم بیمارستان و همه چی وقت گرفته بودیم قرار بود پس فرداش همون تهران عمل بشم تازه چون دکتر آشنا بود به اون زودی وقت دادند.
همون موقع یکی از عموهام هم کمر درد گرفته بود که شدید که همون بیمارستانی که قرار بود من عمل بشم خوابیده بود و بستری شده بود عموی بنده کپسول گاز رو بلند کرده بود و کمرش گرفته بود که بهم گفت اصلا زیر بار عمل نرو که من همین عکس رنگی رو که از کمرم گرفتند بیچاره شدم نمیدونم از کجاآدرس یه دکتر که چه عرض کنم از این دکتر تجربی ها رو پیدا کرده بود که توی نارمک هم بود خونه اش گفت برو اونجا اون با ورزش خوب میکنه به مامانم اینها میگفت آخرین شانس هم امتحان کنین اگه خوب نشد دیگه آخرین مرحله عمل که منهم از خدا خواسته اصرار که بریم .ولی بابا مخالف بود و میگفت بچه مو نمیدم دست هرکسی دکتر نیستند و ممکنه بدتر بشه که خلاصه راضی اش کردیم رفتیم خونه اون آقا (خدا بیامرزش اسمش دکتر شهریاری بودچند سال بعد اون جریان فوت کرد والآن پسرش کار میکنه به جاش) چشمتون روز بد نبینه رفتیم خونه اش یه خونه محقری داشت گوش تا گوش هم آدم نشسته بود همه از یه دردی می نالیدند همه هم سنشون بالا بود به جز من همچین یه جوری هم با افسوس و دلسوزی به من نگاه میکردند که خجالت می کشیدم. و همه راضی بودند از کارش . نوبت من شد رفتم توی اتاق یه پیر مرد مو سفید کوچولو بود خیلی هم قیافه با مزه ای داشت یه تشک پهن کرده بود روی زمین گفت بیمار کیه و گفتم من و گفت بخواب روی زمین پرسید جریان از چه قراره و مامان و بابا براش تعریف کردند خلاصه خوابیدم به شکم روی تشک نقطه درد رو روی باسنم پیدا کرد پاشنه پا شو گذاشت روش و هر چی زور داشت فشار داد جیغ و فریاد من رفت به آسمون نمیدونین چه دردی داشت اصلا نمیتونم توصیف کم چه حالی داشتم اون موقع بی هوش شدم از درد دست مامانم سوراخ کردم از بس که گاز گرفتم مامان و بابای بیچاره ام از یه طرف اشکشون در اومده بود و من هم از گریه و درد و فریاد از حال رفتم دیگه بعد ش بهم گفت بلند شو یه جورایی پام بی حس شده بود تمام کار هایی که نمی تونستم انجام بدم مثلا زانوم صاف نمیشد بصورت زاویه نود درجه من نمی تونستم بشینم روی زمین و زانوم صاف باشه گفت بشین گفتم نمیشه نشست روی زانوم باز دوباره جیغ و داد خلاصه یه 5000 کالری فکر می کنم مصرف کردم از بس عرق ریختم و درد کشیدم و جیغ زدم با ورتون نمیشه یه 10 مدلی شاید بهم نرمش داد و گفت برو دو روز دیگه بیا این نرمش ها رو هم هر روز روزی سه بار انجام بده . رفتیم خونه کار من هم شده بود انجام دادن اون ورزش ها دو روز بعد رفتیم و دوباره همون کارها روز از نو روزی از نو.
تا اینکه هفته اول یه روز در میون بود بعد دیگه برگشتیم شهر خودمون و هفته ای یه بار بابا و مامان و من می اومدیم تهران عقب ماشین می خوابیدم می رفتیم دکتر نرمش ها رو عوض میکرد و نقطه درد رو یه فشاری میداد و میرفتیم تا 6 ماه کارمون همین بودخوبی اش این بود که از ورزش های مدرسه معاف شده بودم به دکتری هم که قرار بود منو عمل کنه گفتیم فعلا منصرف شدیم . روز به روز حال من بهتر میشد در کنارش فیزیوتراپی هم میرفتم بعد شش ماه خوب خوب شدم باورمون نمیشد برگشتیم پیش همون دکتر دوباره دستور عکس برداری داد و معاینه کرد باورش نمیشد که من خوب شدم که بابا جریان رو تعریف کرد دکتره واسش مونده بود مات ومبهوت !
الآن شاید نزدیک به چهارده پانزده سالی بشه که از اون جریان گذشته توی این مدت من دو بار کمر درد داشتم اون هم اون اوایل بی احتیاطی خودم بود رفته بودم ورزش بعدش خیس عرق توی سرما که برمیگشتم خونه کمرم سرما می خورد که با فیزیوتراپی و نرمش ها دوباره خوب شد تا دو سه سالی من اون نرمش ها رو انجام میدادم برام عادت شده بود بطوریکه اگه اون نرمش ها رو نمیکردم انگار چیزی گم کردم ولی دیگه الآن خدا رو شکر از دیسک کمر و این حرفها خبری نیست و خوب خوبم!

خلاصه این بود جریان مریضی من که شانس آوردم سنم کم بود دکتر هم بهم گفت تا 22 سالگی اگه مواظب باشی و خوب بشی دیگه خوب شدی اما اگه نه ممکنه بعد ها اذیتت کنه!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 9:41 PM نوشته


Friday, October 31, 2003

 

دوستهای آدم مثل فرشته هایی می مونن که وقتی تو بالهات زخمی شده تو رو از زمین بلند میکنن.

به نکات زیر فکر کنین دونه به دونه قبل از اینکه نکته بعدی رو بخونی میتونه تو رو واقعا شاد کنه! دقت کنین:

1-وقتی که عاشق کسی میشی
2-وقتی اونقدر بخندی تا دلت درد بگیره.
3-استراحت توی یک وان آب گرم.
4-وقتی که مغازه ای میری برای خرید و هیچ صفی نباشه.
5- یک نگاه معنی دارو مخصوص از کسی
6-وقتی یک ای میل دریافت میکنی
7-در یک جاده قشنگ رانندگی میکنی
8-صدای خواننده مورد علاقه ات رو از رادیو بشنوی
9- توی تخت خوابت دراز کشیدی و به صدای بارون گوش میدی
10-یک حوله گرم بعد از حمام
11-یک بلوزی که دوست داری توی حراجی پیدا میکنی با قیمت کم
12-یک کرم شکلات یا وانیل یا توت فرنگی خوشمزه
13- یک تلفن به مدت 1 ساعت
14-جکوزی
15-خندیدن از ته دل
16-یک هم صحبت خوب
17-ساحل دریا
18-توی جیب یک ژاکت قدیمی ات پول پیدا کنی
19-به خودت بخندی
20- نصف شب وقتی بی خوابی به سرت زده یه تلفن از کسی که دوستش داری داشته باشی
21-بدون هیچ دلیلی غش غش بخندی
22-یک نفر ازت تعریف کنه و بگه که تو آدم فوق العاده ای هستی
23-وقتی که در مورد یک اتفاقی که مدتها قبل افتاده و جالب بوده فکر کنی و خوشحال بشی
24-دوستانت
25-یه جایی وارد شی بی هوا و ببینی که دارند از خوبی هایت تعریف می کنن
26-بیدار شی و ببینی که مدت طولانی خواب بودی و خوابه بهت چسبیده
27-اولین بوسه عاشقانه
28-دوستهای جدید پیدا کنی یا با دوستهای قدیمی ات باشی
29-با یک حیوون با مزه بازی کنی
30-یکی با موهات بازی کنه
31- رویا های شیرین
32- یک شیر کاکائو داغ درهوای سرد
33-پیک نیک رفتن با دوستان
34-تاب بازی کردن
35- کادو باز کردن
36-وقتی که تنها هستی با صدای بلند بزنی زیر آواز بدون اینکه فکر کنی احمقی
37-به یک کنسرت خیلی خوب بری
38- تلاقی نگاه با یه آدم ناشناس
39-برنده شدن در یک بازی سخت
40- شیرینی پختن
41- یکی از دوستانت برایت کیک بپزه و بیاره واست دم در خونه ات
42- بودن با دوستان خوب
43-وقتی که میبینی دوستانت شادن و میخندن
44-دستت توی دست کسی باشه که دوستش داری
45-وقتی یه دوست خیلی قدیمی رو ملاقات کنی و متوجه بشی که هنوز هم همون گرمی سابق رو داره و هیچ تغییری نکرده
46-سرسره بازی
47-وقتی کادویی به کسی میدی و میبینی توی چشمهای طرف میبینی که خیلی خوشجال شده
48-دیدن طلوع و غروب آفتاب
49- هر روز صبح که از خواب پا میشی به خاطر یه روز شگفت انگیز تشکر کنی!
50- و آخر اینکه وقتی آخر شب به کارهای روزت فکر میکنی ببینی چقدر کار خوب انجام دادی و ته دلت قیلی ویلی بره

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:07 AM نوشته


Wednesday, October 29, 2003

 

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جانم
گفتم : کجا روی؟ گفت: والله خود ندانم
گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی
گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی
گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟
گفتا: که می سرایم شعر سپید باری
گفتم: ز دولت عشق، گفتا: کودتا شد
گفتم: رقیب، گفتا: کله پا شد
گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم بگو ز خالش. آن خال آتش افروز؟
گفتا: عمل نموده. دیروز یا پریروز
گفتم: بگو زمویش گفتا: مش نموده
گفتم: بگو ز یارش گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو زساقی حالا شده چه کاره؟
گفتا شدست منشی در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا که دست خودرا بردار از سر دل
گفتم: زساربان گو با کاروان غم ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بگو ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم: که قاصدت کو آن باد صبح شرقی
گفتا: که جای خود را داده با فاکس برقی
گفتم: بیا زهدهد جوییم راه چاره
گفتا: بجای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟
گفتم: بگو، زمشک آهوی دشت زنگی
گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم: سراغ داری میخانه حسابی؟
گفتا: آنچه بود از دم گشته چلوکبابی
گفتم: بیا دو تایی لب تر کنیم پنهان
گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟
گفتم شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا که جاش دارم وافور با نگاری
گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم: شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتی؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:37 AM نوشته


Wednesday, October 22, 2003

 

زبان گلها

اگه میخواهید بدونین زبان گلها چیه متن زیر رو بخونین که توی یه سایت پبدا کردم البته به سوئدی بود که من به فارسی ترجمه اش میکنم

تعداد گلها

یک شاخه گل : تو همه چی برای من هستی
دو شاخه : من میخوام با تو سفر کنم.
سه شاخه:میخوام تو رو ملاقات کنم .
چهار شاخه :برایت ارزش و احترام قائلم و ازت تشکر میکنم
پنج شاخه : همه کار برات انجام میدم.
شش شاخه : به قول و قرار های تو اعتماد ندارم!
هفت شاخه : عاشقت هستم
هشت شاخه : من تا زمان مرگم مال تو هستم
نه شاخه : میخوام باهات تنها باشم
ده شاخه : زن یا شوهرم میشی؟

رنگ در گلها

صورتی :عاشقتم و بهت وفادار
قرمز : دلم برایت تنگ شده.
نارنجی : من دوست تو هستم.
قرمز پررنگ : منتظرتم.
بنفش : آرزو میکنم که موفق باشی.
آبی : من تا آخر عمر بهت وفادارم.
زرد : تومثل آفتابی در زندگی من
سفید : من به صداقت و پاکی تو اطمینان دارم.

امیدوارم که درست ترجمه کرده باشم. برای من جالب بود گفتم شماها هم بدونین بد نیست شاید بخواهین گلی چیزی برای دوستهاتون بفرستین معنی اش هم بدونین بد نیست البته شاید هم قبلا می دونستین اما دوباره شنیدنش هم خالی از لطف نیست مگه نه؟

اینهم اضافه کنم که امروز تولد یکی از عزیزانم بود که تولدش رو بهش تبریک میگم براش روزهای خوبی رو آرزو میکنم! تولدت مبارک عزیز دل!

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 10:21 PM نوشته


Monday, October 20, 2003

 

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده ، تمام احساس ها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند . خوشبختي ، پولداري ، عشق ، دانايي ، صبر ، غم ، ترس ، و …
هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز … دانايي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنين ، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد. تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردن وتعميرش كردن ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايق ها شدند و جزيره رو ترك كردند .
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزيره ، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق سريعا برگشت و قايقش را به آنها سپرد ، آنها همه سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند و عشق تنها در جزيره ماند .
جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و عشق تا زير گردن زير آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه ي احساس ها كمك خواست ، اما كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي ها قايق دوستش پولداري را ديد و گفت : پولداري عزيز لطفا به من كمك كن . پولداري گفت : متاسفم ، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد !
عشق رو به سوي قايق غرور كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز ، تو خيسي و مرا خيس مي كني !
عشق رو به سوي غم كرد و گفت : اي غم عزيز مرا نجات بده ، اما غم گفت : متاسفم عشق عزيز ، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و من رو نجات بده !
در اين بين خوشگذراني و بيكاري از آنجا دور شدند و عشق هرگز از آنها كمك نخواست !
از دور شهوت را ديد و به او گفت : شهوت ، مرا نجات مي دهي ؟ شهوت پاسخ داد : هرگز … سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري ! و حالا بيام و نجاتت بدم ؟!
عشق كه نمي تونست نااميد باشه ، رو به سوي خدا كرد و گفت : خدايا منو نجات بده …
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد ميزد : نگران نباش ، من دارم به كمكت مي آيم .
عشق اونقدر آب خورده بود كه ديگه نمي تونست خودش رو روي آب نگه دارد و بيهوش شد .
پس از بهوش اومدن با تعجب خودش رو در قايق دانايي يافت … آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد ، زيرا امتحان نيت قلبي احساس ها ديگر به پايان رسيده بود .
عشق برخاست ، به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود . دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم ، شجاعت هم كه قايقش خيلي دور بود ، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچ كدام از ما تو را نجات نداديم !
يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم … تو حكم فرمانده بقيه ي احساس ها را داري …
عشق با تعجب گفت : پس اون صداي كي بود كه گفت ، به نجات من مياد ؟
دانايي گفت : او زمان بود …
عشق گفت : زمان ؟!
دانايي لبخندي زد و پاسخ داد : بله ، زمان … چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ……

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 9:04 PM نوشته


Thursday, October 09, 2003

 

سلام . من برگشتم . اونقدر عروسی خوش گذشت اونقدر خوش گذشت جای همه تون خالی . اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب باشه همش فکر میکردم خانواده عروس آلمانی هستند همش دو دستگی میشه و ممکنه خوش نگذره اما خیلی هم از عروس هم از خانواده اش خوشم اومد پابه پای ما ایرانی های ایرانی می رقصیدند و گرم و صمیمی و مهربان بودند. خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت. یک کار جالبی که کردند این بود که حدود 50 تا بادکنک به شکل قلب باد کرده بودند البته گاز نه باد بعد روبان به این بادکنک ها وصل بود و کارت هایی درست کرده بودند که پشت این کارت ها عکس عروس و داماد همراه با آدرس خونه شون بود و اونطرفش به مهمونها گفتند مطلبی بنویسن مثلا عروس و داماد رو دعوت کنن به جایی یا هرچی که دوست دارند بعد همه مون رفتیم بیرون همه این بادکنک ها رو یهو ول کردیم و هوا کردیم اونقدر منظره قشنگی بود عکسش رو میگذارم که ببینین. بعدا این بادکنکها به دست هرکی بیفته اون کارت رو پست میکنه به آدرس عروس و داماد و اونها اونکاری که روی کارت نوشته شده رو انجام میدند! بنظرم خیلی کار جالبی اومد.
اینهم عکسش.







حالا که برگشتم دوباره باید بشینم سر درسهام و بخونم دو هفته دیگه امتحان دارم باید اماده کنم خودم رو بنابراین تا مدتی وبلاگ نویسی تعطیل خواهد بود . ولی حالا من که زیاد نمینویسم و هر روز آپدیت نمیشم ولی هر روز باید بعضی از وبلاگ ها رو بخونم.





 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 9:18 AM نوشته


Thursday, October 02, 2003

 

پروژه دوم هم تحویل دادیم دیشب. آی که چقدر خسته ام سومی هم میبایست دوشنبه تحویل بدم اما چون دارم میرم آلمان از استادم یک هفته وقت اضافی گرفتم.
عروسی پسردائیمه , میرم عروسی, از ایران هم فک و فامیل ها میان امروز غروب میرم دوشنبه برمیگردم , البته عروسی که چه عرض کنم میشه گفت مهمونی چون اگه به رسم ایرانی ها نگاه کنیم پسردائی بنده با خانمش که آلمانی هم هست 9 سالی میشه که با هم زندگی میکنن الآن هم خانومش 7 ماهه حامله است .آرزوش بوده که لباس عروسی شو وقتی که حامله هست بپوشه!
من که ایران بودم اینها هم اومده بودند ایران, آخه ایران هم عروسی اون یکی برادرش بود و اینها اومده بودند واسه عروسی برادره یعنی اون یک پسردائی کوچیکه.
خلاصه که انجا رسم بر اینه اول زندگی میکنن چند سالی بچه دار میشن بعد اگه از هم خوششون اومد ازدواج میکنن.
توی سوئد به این مدل زندگی میگن سامبو یعنی ازدواج نکردند ولی با هم مثل زن و شوهر زندگی میکنن فقط ازدواجشون ثبت نشده.
یه مدل دیگه هم هست که میگن سربو اونم با هم زن وشوهرن و فکر میکنم ازدواجشون هم ثبت شده باشه اما جدا از هم زندگی میکنن هرکی زندگی جدا خودشو داره .
اما بنظر من اینکه آدم ها با هم چند سالی زندگی کنن . بعد ازدواج کنن جالبه چون واقعا آدم نمیتونه کسی رو تا باهاش زیر یک سقف زندگی نکرده بشناسه . خب البته این مدل ازدواج به فرهنگ ما ایرانی ها نمیخوره اما راستش آدم واقعا نمیدونه چه مدل ازدواجی موفق تره منکه هنوز نفهمیدم عاشق معشوق میشن ازدواج میکنن بعد 2 ماه میزنن تو سرو کله هم عاشق نمیشن ازدواج میکنن یه مدل دیگه اختلاف پیش میاد و به جدایی میکشه. خلاصه که من که نفهمیدم چه جوریش خوبه تازه توی سوئد یا کشور های دیگه که اول سامبو میشن بعدازدواج میکنن آدم میگه خب همدیگرو کامل شناختن و دیگه جدایی در کار نیست باز هم میبینی که درصد طلاق توی این کشورها بازم زیاده خلاصه که ا گه کسی میدونه به ما هم بگه نظر شماها در مورد ازدواج چیه؟
آخ برم به کارام برسم اونقدر هم کار دارم که خدا میدونه از ساعت 7 صبح امروز بیدار شدم دارم میجنبم .
خدا به دادم برسه وقتی برگردم باز روز از نو روزی از نو کاشکی 24 ساعت میشد 48 ساعت وقت کم میارم.

 

   

 

dokhi اين رو در ساعت 9:16 AM نوشته